تبليغاتX
کانون آفرینش داستان
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
سی و هشتمین جلسه عصری با داستان

 

 

در آخرین چهار شنبه این ماه  سی و هشتمین جلسه عصری با داستان با حضور جناب آقای هوشیار انصاری فر بر گزار خواهد شد . در این جلسه که آقای انصاری فر راجع به پست مدرنیسم و عناصر داستان سخنرانی خواهند کرد ، اعضای کانون نیز به داستان خوانی می پردازند .

 

منتظر حضور سبزتان هستیم .

وعده ما چهارشنبه 31 مرداد ماه 1386       ساعت پنج عصر

  آدرس : اصفهان – خیابان استانداری – خیابان سعدی – حوزه هنری استان اصفهان – تالار سعدی

+ نوشته شده در 12:40 توسط کانون آفرینش داستان .
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
آواز های زاینده رود

" روی ایوان رو به روی ما ، سه چهار نفر بابا کرم می خواندند و کمر تاب می دادند . بزن و بکوب بود و رقص و آواز . مستر اوکی اوکی می کرد و غش کرده بود از خنده . مردم مثل آدم ندیده ها ، می آمدند مستر را به همدیگر نشان می دادند و بیخ گوش هم پچ پچ می کردند . بازار رقص گرم بود ، هر کسی هم که روی ایوان گرم قر و اطوار بود ، وقتی خسته می شد ، می آمد توی مردم دست یک نفر را می گرفت و تا به جای خودش نمی رقصاند ، ول کن نبود . آن ها هم از خدا خواسته مثل این که معطل تعارف بودند ، کمر تاب می دادند و چنان می رقصیدند که صدای جمعیت در می آمد ... "

 

آنچه خواندید قسمتی از کتاب " آواز های زاینده رود " است . این کتاب که اثر آقای " عبدالرضا تیموری " از اعضای کانون آفرینش داستان اصفهان است ، بنابر برنامه گفته شده در جلسه آینده کانون  در روز شنبه  مورخه 27/5/86  مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. از دوستان و علاقه مندان دعوت می شود در صورت خواندن این کتاب به جمع ما بپیوندند.

در ادامه مطالب شرح مختصری بر زندگی نویسنده این کتاب می آید.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:11 توسط کانون آفرینش داستان .
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
...

جات خیلی خیلی خالیه.داشتی وسایلت را جا می دادی تو ساک.

گفتی یعنی چه شب سنگین.اینها باور شما ست.

گفتم خدا کند اتفاقی نیفتد.گفتی بد به دلت راه نده.

از زیر قران رد شدی گفتی چند بار برم وبرگردم.

گفتم  چیزی جا نذاشته باشی.

همه چی برداشتم.

خوب زود تر می پختی چیه میگند اش پشت پا.مزه اش به اینه که خودت نخوری.

یادم نیس پشت سرت اب ریختم یا نه.

گفتی داشت یادم می رفت دمپایی.

اتوبوس حرکت کرد دست من خود به خود تکان می خورد.دور می شدی.

هنوز ساعتی نگذشته دل تنگ شدم.

گفتم کی بر می گردی .

گفتی ساعت هفت منتظرم باش.دم راهی هم بچین .اینه شمعدان وگل گذا شتم روی میز.

 گفتی جاده طاقتم را برده .همه اش تونل تونل .ازعصر که راه افتادیم همین طور یک دفعه خورشیدرا می بینی یکد فعه ناپدید می شود.گفتی چشمم که به تابلو ها می افتد بدنم می لرزد.روی تابلو ها نوشته خطر ریزش کوه

 

نرگس مزروعي

 


+ نوشته شده در 9:36 توسط کانون آفرینش داستان .
شنبه ششم مرداد 1386
چاقوی ضامن دار

صبح یک روز بسیار سرد ، پیرمردی بعد از یک تصادف اتومبیل در دم جان باخت. عابران پیاده رویشان را درهم می کشیدند و سواره ها آهسته می راندند. ولی هیچ کس چاقوی ضامن داری که کمی آنطرف تر ، روی زمین افتاده بود نمی دید. که اگر خوب نگاهش می کردی ، درست و حسابی تمیز نشده بود .

 

 ( سیده زهرا میر باقری ) 

 

+ نوشته شده در 22:1 توسط کانون آفرینش داستان .
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
تنهایی
رعد و برق اول که زد خرس ایستاده بود روبروی خرگوش .

رعد وبرق دوم ، خرس تنها نشسته بود کنار درخت و سیگار می کشید .

( علیرضا رضوی )

+ نوشته شده در 11:58 توسط کانون آفرینش داستان .
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
شخصیت های سلینجر می خواهند دنیا را سامان دهند / او راوی معصومیت از دست رفته است

آثار سلینجر قهرمانانی را تصویر می کند که با واقعیت کنار نمی آیند ، خود تابع نظم نیستند اما می خواهند دنیا را سامان دهند. بنابراین شخصیت های او روان پریش نیستند اما در جستجوی عالم روحانی و آرمانی خود می گردند.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و ادب مهر، مصطفی مستور در نشست نقد و بررسی داستان " جنگل واژگون " (جی.دی.سلینجر) در شهرکتاب مرکزی ضمن بیان این مطلب افزود: سلینجر از آن دست نویسندگانی است که صحبت کردن درباره او زمانی دراز را می طلبد. آثار او ویژگی های خاصی دارند. زندگی او نیز به سان آثارش غریب و شگفت و باور نکردنی است. او چهل سال است که اثری منتشر نکرده اما همچنان جزو محبوب ترین نویسندگان آمریکا به شمار می رود.

این نویسنده آثار او را به دو دسته آثار جمع آوری شده و پراکنده تقسیم کرد و ادامه داد: آثار جمع آوری شده او با اجازه سلینجر منتشر شده و سایر نوشته هایش هیچ وقت چاپ نشده است. ترجمه و چاپ این اثر به فارسی نیز حرکتی غیراخلاقی بوده چرا که به هر شکل سلینجر با چاپ این آثارش مخالف است و ما نیز باید به عقیده و خواست نویسنده احترام بگذاریم.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:28 توسط کانون آفرینش داستان .